بیقرارم
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 10:16
هنوز خونه نیافتیم. بابا یه کم بهتره بگم خیلی بی خیاله. اصن از بعد خبر ندارم. دوس دارم برم قرنطینه روحی. ریلیشن شبا زنگ نزنه و از هم بی خبر باشیم. تا بعد ماه رمضون و ... ارزوی مسخره ایه. چون تو غار رفتن دوس نداره و این قضیه حذف شده امشب که زنگ زد حواسم تو پذیرایی بود بهش گفتم تمرکز ندارم و قطع کردیم....
پل طبیعت
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 21:26
مامان دوشنبه رفت کربلا. منم رفتم کلاس برگشتم دیدم خواهره غذا گرم نکرده. دپ شدم. یه ناهار هل هلی خوردم خیلی بهم فشار اومده بود. بغضم ترکید زدم زیر گریه. ریشلنمم گفت الا و بلا بیا امروز عصر بریم بیرون حال و هوات عوض شه. در فکر این بودیم کجا بریم گفتم بریم پل طبیعت. رفتم دوش. چون ناهار درست درمونی نخ
روز چهارم
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 21:26
روز چهارمیه که مامان نیست. چه زود می گذره. دیروز ناهار جوجه کباب گذاشتم. فک کنم اگه غذا نذارم خواهره هیچی نمی خوره. شبیه مامان ها یا بهتره بگم کسی که باید این مدت مراقب انرژی بقیه باشه شدم. دیشب منتظر زنگ ریلیشن بودم خبری نشد رفتم شام. وسط شام زنگ زد که جواب ندادم پیام زدم سر شامم موقع برگشت می حرف
اش پشت پا
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 21:26
روز قبل خاله پیام زده بود می خاستم اش بپزم جمعه ولی بچه ها نیستن. فردا می تونی بیایین؟ منم رد دادم. شما اش پشت پا درست کن بیا در خونه. خونشونم انقد دور شده حسش نیس پاشم برم تا قلهک. البته اصن ازشون توقعی ندارم در کل مامان ما رفته کربلا ولی خبری از آش پشت پا نیست!!!
کولر
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 21:26
خاله تلگرام گفت عصر میام هستین گفتم اره. ظهری که بابا اومد منتظر بود طبقه بالایی بیاد بره برای سرویس کولر. (از وسط خونشون پذیرایی باید رد شی تا برسی به در پشت بوم) تا مرده اومده بهش گفت و اونم گفت خودم سرویس کارم برات ردیف می کنم. شکر خدا همون موقع کولر رو نیم ساعته درست کرد. کلی اذیت کردیم بابا ر
جشن شب قبل
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 21:26
خب دیگه روزای اخره و مامان فردا میاد. دیروز تلفنی ریلیشنم گفت شب بریم دور دور جشن ولی باید از مراسم ختم برگردم. گفتم باشه. کلاس رفته بودم خسته اومدم دراز بکشم که خوابمم نبرد و مجدد بهم زنگ زد و گفت قراره فلانی باخانمش بیاد. زشت می شد بگم نه. اخه من دوس ندارم ادمای جدید رو تو سفر یا توی ماشین بشن
زنگ تلفن
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 21:26
تو این یه هفته ای که مامان نبود تلفن اصن زنگ نخورد یکی بگه خرت به چند منه. نه اصن بگه جای مامانت خالی نباشه. ریدم تو این فامیل. بعدا به مامان می گم به هر کسی که تو تلگرام خدافظی کردی اینا انقد نفهم و بی شعور بودن که یه تلفن نزدن به بچه هات. کمک هاشون پیش کش. خالهه که ته هنرش این بود یه چس مثقال اش د...
برگشت
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 21:26
مامان برگشت. ماجرای روز قبل اصن نمی خوام بنویسم که یه روزی برام یاداوری باشه. خسته ام. خیلی زیاد. فقد همین
فور جی
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 21:26
یه شنبه ای ساعت هفت قرار شد با هم بریم برای فورجی کردن سیم کارت. ایستگاه امام خمینی که بسته بود. گفت بریم چارسو. چقدم حواسمون بود طبقه پایینی اون یارو دیجی لند ما رو نبینه. (داستان داره اخه) خلاصه نمایندگی پیدا کردیم و سیم کارتامون فورجی شد. حتی من سیم کارت رو که به اسم خواهرم بود به اسم خودم زدم. ا...
بیستمین دیت
-
تاریخ: 1396/2/22 ساعت: 15:29
دیشب با دوستم رفتیم باغ گیاه شناسی، تولدش بود. قبل ترش آقای دوست پسر گفت هر وقت خواستی برگردی بگو. فک نمی کردم برسم که هفت گفتم آزادی ام. ب\ اومد و همدیگرو دیدیم و منو تا خونه رسوند. همین یه خونه رسوندن نزدیک 45 دقیقه طول کشید . تو راه (شب عید بس
19 اردیبهشت
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 20:22
یه هفته اس همدیگرو ندیدیم. می دونم اگه هفته بعد بشه من نمی تونم چون مامان می ره کربلا و بخوام نخوام یه سری کارای خونه به کارای شخصی خودم اضافه می شه. دقیقا تا یه کم رو روال می افتم کتاب می خونم به نقاشیم می رسم، یه چیزی پیش میاد که وسط اینا وقفه بیفته. مخصوصن که الان عجله دارم کار جدیدمو تموم کنم دل...
کات
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 22:23
دیشب کات کردیم. قرار شد امروز تماس بگیره اگه جواب ندم ینی تمومه. با دوستاش رفته بیرون. نمی دونم الکی منتظرم. دعوامون مسخره بود. ناراحتی منو درک نمی کنه و با کلی دلیل و توجیه می خواد از خودش دفاع کنه. بابا من ناراحتم. خیلی چیزا یاددادنی نیست بالاخره هر چیزی یه پایانی داره.
انتظار بیخودی
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 22:23
قرار بود دیشب تماس بگیره اگه من جواب ندادم دیگه رابطه از طرف اونم تمومه. خبری از زنگ نشد. یا از سفر یه روزه ای که رفته دیر برگشته یا فرصت نکرده. حالت بدترش اینه که نمی خواسته تماس بگیره. اگه تماس می گرفت من جواب می دادم اگه حرفی داشت بزنه توی رابطه
ششم
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 22:23
یه تجربه ای که بدست اوردم اینه که وقتی رابطه ای تموم می شه کمتر بهش فک کنم و بذارمش کنار. خیلی راحت. بدون فکر. شاید به خاطر تجربه قبلیمه که انقد خونسرد و خنثی ام. شاید تقش بعدا قراره در بیاد نمی دونم ولی تو حالت فعلی فقط فکرای پراکنده ای میاد و می
می گذرد
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 22:23
اوضام خوبه. کلاس رفتم استاد از کارم خیلی راضی بود و به احتمال زیاد دوشنبه تمومه و باید به فکر کار جدید باشم. از دوستام فقط یه نفر خبر داره که کات کردم که اونم چون شاغله و فک کنم بیزیه پیگیر نیست. غیر اون به کسی نگفتم. خوشحالم همون اولاش همون چند نفر
نوشتن همیشه خوب نیست
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 22:23
قدیم ناراحت که می شدم تو کانال (عمومی) می نوشتم یا وبلاگ! فک می کردم با نوشتم اروم می شم. یه تایمی خوب بود ولی فمیدم نوشتن دلخوری ها اونو بیشتر و بیشتر می کنه. باید حس و حال رو یه جور دیگه خالی کنی. چه می دونم داستان بنویسی، نقاشی کنی، یه کاری که حا
چرا هیش کی نیست؟
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 22:23
این طور وقتا که از نظر روحی حالم خوب نیست همه گم و گور می شن. بعد وقتی حالم خوبه و کلی سرم شلوغه و ات بیرونم یه هو می بینم دوستام پیام زدن. با اینکه نمی دونم چه سیستمیه ولی باید خودمو بر این شرایط وفق بدم تا بگذرد.
با لبخندu200du200d
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 22:23
+ از یه رابطه سه چهار ماهه یه گل داشتم که اومدم طناب دورشو برداشتم و بقیه شو ریختم دور. گل رو گذاشتم تو کمد. مردم برای دوست دختراشون چه خرجایی می کنن اون وقت ما! سر این که من ناراحت شدم دو روز رفتیم چارسو و هیچی نخوردیم طرف ما ناراحت شده بود. مسخرس ن
پیام داد
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 22:23
دیروز از کلاس اومدم و بعد از یه ناهار اومدم پای لپ که طرحمو بریزم تو فلش برای چاپ. عصر برم بیرون ببنیم می دونم برای فلان دوستم کادوی تولد بخرم یا نه. تلگرام که باز کردم دیدم پیام دارم ازش. جوابشو دادم و قرار شد ببینمش. اصلن باور نمی شد بعد از کات ک
انرژی
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 22:23
من معتقدم ادما دارای انرژی هستن. آدم نباید هر موفقیت یا شکستشو به دوستاش بگه. به فلانی نگفتم چون قبلا تعریف کرده بود تو دبستان راجه به یه دختری یه ارزویی کرد و براورده شد یا اگه دو نفر با هم تو رابطه بودن، کات می کردن. نه اینکه بشینه نفرین کنه ولی چی